تبلیغات
وایسادنیا...........Vaisa Donya
 
وایسادنیا...........Vaisa Donya
خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری
دوشنبه 1 آذر 1389 :: نویسنده : منصور صفری

خدا گوید : تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

شروع کن ، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من . . .

به نام حق
به نام آنكه دوستی را آفرید، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفرید.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه میخواستم از او بگویم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بیدلی را ، ساختن خانه ای در دل.
و این دل بینهایت، چه جای كوچكی بود برای دل بیتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام میخكهای سر هر دیوار، آواز غریبش را شنیدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهای گاه و بیگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سایه های افتاده به كلامش، به دنبال جای پای خدا باشم.

اینجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهای او، حوض بی ماهیست.
شاید مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن
زاغچه ای كه هیچكس جدی نگرفتش .
اینجا را هدیه اش میكنم. به آنكس كه برای سبدهای پرخوابمان، سیب آورد.
حیف كه برای خوردن آن سیب، تنها بودیم . چقدر هم تنها ... (سهراب سپهری) 





نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 12 مرداد 1391 :: نویسنده : منصور صفری

زنـــدگـــی زیبــاســـت..... امــا عــادلانــه نیســـت...!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 8 مرداد 1391 :: نویسنده : منصور صفری
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.

مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت.

از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!!!






نوع مطلب : داستان های کوتاه خواندنی، 
برچسب ها :
یکشنبه 1 مرداد 1391 :: نویسنده : منصور صفری
از امشب
خوابهایم برای تو
از این پس
باچشم های باز می خوابم
از اینجا به بعد
چشم هایم از تا غروب
نگاههای آشنا می آید
و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم
از اینجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راههای پراز چتر رفته برمی گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید
از اینجا به هر کجا
من بدون ساعت راه می روم
بدوه هر روز که صبح را
از پنجره به عصر
می برد
و پای سکوت ماه
به خاطره خیره می شود
از اینجا به بعد
دنیا زیر قدم هایم تمام می شود
و تو از دو چشم باز
که رو به آخر دنیامی خوابد
رو به چترهای رفته
تمام خوابهایم را خواهی دید...
هیوا مسیح




نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 31 تیر 1391 :: نویسنده : منصور صفری

 

ساده لباس بپوش، ساده راه برو
اما در برخورد با دیگران ساده نباش
زیرا سادگی ات رانشانه میگیرند
برای درهم شکستن غرورت . . .


 





نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 30 تیر 1391 :: نویسنده : منصور صفری

درگیر رویای توام

درگیر رویای توام ، منو دوباره خواب کن

دنیا اگه تنهام گذاشت ، تو منو انتخاب کن

دلت از آروزی من ، انگار بی خبر نبود

حتی تو تصمیمای من ، چشمات بی اثر نبود



خواستم بهت چیزی نگم ، تا با چشام خواهش کنم

درارو بستم روت تا ، احساس آرامش کنم

باور نمی کنم ولی ، انگار غرور من شکست

اگه دلت میخواد بری ، اصرار من بی فایدست



هر کاری میکنه دلم ، تا بغضمو پنهون کنه

چی می تونه فکر تو رو ، از سر من بیرون کنه

یا داغ رو دلم بذار ، یا که از عشقت کم نکن

تمام تو سهم منه ، به کم قانعم نکن
..................
 
برای دانلوداین آهنگ باصدای شادمهرعقیلی اینجا راکلیک کنید




نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 25 تیر 1391 :: نویسنده : منصور صفری
 
کودکی که می داند :
گریه های مادرش

تن فروشی های خواهرش

دست های پینه بسته پدرش

همه از بی پولی است . . .

چگونه در مدرسه بنویسد علم بهتر از ثروت است ؟!

81699172714418060221




نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 25 تیر 1391 :: نویسنده : منصور صفری

کو مردم؟

7k631ynl41rvbv7eb5aa



با چهره ی زرد آمده ام ، کو مردم؟

دل مرده و سرد آمده ام ، کو مردم؟

گفتند که اعضای تن هم هستیم

من سخت به درد آمده ام ، کو مردم...؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 21 تیر 1391 :: نویسنده : منصور صفری

تفاهــم به معــنای درک کـــردن نیست
بلکه به معنای تـوانایـی تحـمل تفـاوتهـاست .....!





نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 17 تیر 1391 :: نویسنده : منصور صفری
داستان امتحان

دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند یك هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاریخ امتحان اشتباه كرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.

بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

 آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم كه در راه برگشت لاستیك خودرومان پنچر شد و از آنجایی كه زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم كسی را گیر بیاوریم و از او كمك بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فكری كرد و پذیرفت كه آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.

ادامه مطلب را کلیک کنید....



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های کوتاه خواندنی، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 27 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
......................... در زندگی دو نفر باش،یکی برای خودت یکی برای دیگری.برای خودت زندگی کن،برای دیگری باش...
هراس من از مرگ نیست ؛ هراس من از بیهوده زیستن است

هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد ............................