تبلیغات
وایسادنیا...........Vaisa Donya - آن روزها
 
وایسادنیا...........Vaisa Donya
خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری
دوشنبه 17 بهمن 1390 :: نویسنده : منصور صفری

آن روزها

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم و سرشار

آن آسمان پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای جسم

آن روزهای آشنایی های محتاطانه با زیبایی رگ های آبی رنگ

دستی که با یک گل

از پشت دیواری صدا میزد

یک دست دیگر را

و لکه های کوچک جوهر بر این دست مشوش مضطرب ترسان

وعشق که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد

در ظهرهای گرم دود آلود

ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندیم

 ما با زبان گلهای صادق آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه میبردیم

و به درختان میدادیم

و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما میگشت

و عشق بود آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی

ناگاه

محصورمان میکرد

و جذبمان میکرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه

....(فروغ فرخ زاد)





نوع مطلب : داستان های کوتاه خواندنی، 
برچسب ها :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
......................... در زندگی دو نفر باش،یکی برای خودت یکی برای دیگری.برای خودت زندگی کن،برای دیگری باش...
هراس من از مرگ نیست ؛ هراس من از بیهوده زیستن است

هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد ............................