تبلیغات
وایسادنیا...........Vaisa Donya - سایه صلیب
 
وایسادنیا...........Vaisa Donya
خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری
یکشنبه 8 مرداد 1391 :: نویسنده : منصور صفری
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.

مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت.

از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!!!






نوع مطلب : داستان های کوتاه خواندنی، 
برچسب ها :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
......................... در زندگی دو نفر باش،یکی برای خودت یکی برای دیگری.برای خودت زندگی کن،برای دیگری باش...
هراس من از مرگ نیست ؛ هراس من از بیهوده زیستن است

هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد ............................