تبلیغات
وایسادنیا...........Vaisa Donya - مطالب مرداد 1391
 
وایسادنیا...........Vaisa Donya
خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری
دوشنبه 30 مرداد 1391 :: نویسنده : منصور صفری

هر بامداد آهویی از خواب بر میخیزد و میداند که از تند ترین شیر


باید تندتر بدود ، وگرنه کشته خواهد شد

هر بامداد شیری از خواب بر میخیزد و میداند ار تند ترین آهو

باید تند تر بدود ، وگرنه از گرسنگی خواهد مرد

فرقی ندارد آهو باشی یا شیر ، آفتاب که برمیآید آماده دویدن باش . . .





نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 19 مرداد 1391 :: نویسنده : منصور صفری

كوفه امشب التهاب محشر است           كوفه امشب كربلایی دیگر است

جبرئیل آوای غم ســـر داده است           در فلك شوری دگر افتاده است

تیـــــر غصـــه بر دل زارم نشست            تیغ دشمن فرق مولایم شكست

قلب مجنون سوی صحرا می رود            حیدر امشب سوی زهرا می رود

شهادت امیر مومنان امام علی" ع"  تسلیت باد





نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :
پنجشنبه 12 مرداد 1391 :: نویسنده : منصور صفری

زنـــدگـــی زیبــاســـت..... امــا عــادلانــه نیســـت...!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 8 مرداد 1391 :: نویسنده : منصور صفری
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.

مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت.

از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!!!






نوع مطلب : داستان های کوتاه خواندنی، 
برچسب ها :
یکشنبه 1 مرداد 1391 :: نویسنده : منصور صفری
از امشب
خوابهایم برای تو
از این پس
باچشم های باز می خوابم
از اینجا به بعد
چشم هایم از تا غروب
نگاههای آشنا می آید
و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم
از اینجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راههای پراز چتر رفته برمی گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید
از اینجا به هر کجا
من بدون ساعت راه می روم
بدوه هر روز که صبح را
از پنجره به عصر
می برد
و پای سکوت ماه
به خاطره خیره می شود
از اینجا به بعد
دنیا زیر قدم هایم تمام می شود
و تو از دو چشم باز
که رو به آخر دنیامی خوابد
رو به چترهای رفته
تمام خوابهایم را خواهی دید...
هیوا مسیح




نوع مطلب :
برچسب ها :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
......................... در زندگی دو نفر باش،یکی برای خودت یکی برای دیگری.برای خودت زندگی کن،برای دیگری باش...
هراس من از مرگ نیست ؛ هراس من از بیهوده زیستن است

هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد ............................